به نام خداوند آیینه ها فروزنده ی عشق در سینه ها
به نام خداوند آیینه ها فروزنده ی عشق در سینه ها
.سلام به تو دوستان خوبم، امیدوارم که از این مطالب استفاده
کنید
در حریم خلوت دوست
! الهی
از تو می خواهم که به لحظه لحظه های زندگیم نیکی و مهربانی
ببخشایی و جامه ی عافیت را همواره زینت بخش جان و اندیشه
ام قرار دهی و وسوسه های زرد اهریمنان را از شقایق های سرخ
وجودم دور گردانی و مرا که خالصانه تو را می خوانم و به
رحمت بی کرانه ات امید بسته ام عزت و بزرگی نماز گزارانت
عطا فرمایی.
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خودش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
(فروغ فرخزاد)
راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان
مغرب
را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان
کردن
راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم
باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا ای خدای
مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید
به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید.
بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت
بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور مي شي حس کني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي .
ما واقعاً تا چيزي رو از دست نديم قدرشو نمي دونيم ولي در
عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم نمي دونيم
چي رو از دست داديم .
اينکه تمام عشقت رو به کسي بدي ، تضميني بر اين نيست که
اون هم همين کار رو بکنه ، پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش فقط منتظر باش تا اينکه عشق ، آروم تو قلبش رشد کنه و
اگه اينطور نشد خوشحال باش که توي دل تو رشد کرده .
در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد ، در يک ساعت مي
شه يکي رو دوست داشت و در يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر
طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد .
دنبال نگاهها نرو ، چون ، مي تونن گولت بزنند ، دنبال
دارايي نرو چون کم کم افول مي کنه ، دنبال کسي باش که باعث
مي شه لبخند بزني چون فقط با يک لبخند مي شه يک روز تيره
رو روشن کرد ، کسي رو پيدا کن که تو رو شاد کنه
دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شده اي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!